این کتاب مجموعه هجده مقاله است که در سال ۱۳۴۰ هجری از طرف کتابفروشی دهخدا نشر یافته است. مقالههای کتاب یا سخنرانیهایی است که از طرف استاد در مجامع مختلف بیان شده و یا مقالههایی است که قبلا در مطبوعات درج بوده است.
مقدمه مقاله انتقاد بر کتابهای آوا، شعر انگور، هراس
مکاتب هنری جدید، فی المثل از نقاشی شیوه امپرسیونیسم یا سورئالیسم یا اکپرسیونیسم که هر یک به نحوی در ادبیات موثر بوده، در هنرهای مختلف یکسان بروز نکرده است و خصوصا دوران تاثیر آنها در این هنرها کم و بیش کوتاه بوده و اثری بر دوام و پا برجا (جز در موسیقی و معماری و مجسمه سازی) باقی نگذشته است.
موسیقی و معماری که از نظری در دو طرف سلسله زنجیر هنرها واقع است، بیش از سایر رشتههای هنری توسعه و تکامل یافته و سبکهای نو (هر گاه در آنها رخ داده باشد) در آنها اثری پا برجا تر نهاده است. در صورتی که در سایر رشتهها خصوصا در نقاشی و بالاخص در ادبیات با اینکه این سبکها بسی متنوع و گاهی هم بسیار متجدد بوده است، چنین اثری مشهود نمیگردد.
این پیش آمد از این جهت است که موسیقی و معماری تقریبا از همان زمانهای قدیم بیشتر بر موازین علمی منطبق بوده است، چه در موسیقی نسبت های گامهای موزون و در معماری آشنایی بر قوانین و نسبت های هندسی این هنرها را جنبه فنی بخشیده است. حالی که در نقاشی و ادبیات و سایر رشتههای هنری هنوز قواعد ثابت و مسلمی در دست نیست و شاید تصور وضع چنین قواعدی نیز اندیشههای خام و نابسامان باشد. مراد از نقاشی در این مقال هنر رنگ آمیزی و پیکر نگاری است که فارغ از عین متحیز در نظر گرفته شود و الا عکاسی (یا تکاملی که از نظر عکاسی ملون در آن رخ داده است) در این مقصود توانا تر و صادق تر است.
در موسیقی و معماری و مجسمه سازی هنر در ماده متجلی میگردد یا از آن مایه میگیرد. مثلا در موسیقی اسباب بایستی میزان باشد (کوک کردن تار و مایه شناسی ویولون و اکرده کردن پیانو …) و در معماری نسب هندسی و مقیاسها در سنگ و خشت و گًل و آهک مقرر شود در صورتی که در نقاشی چنین نیست و ابعاد و اشکال و نسبت آنها و حتا رنگها مجرد باقی میماند زیرا بر صفحه کاغذ نقش میبندد و تجسمی در کار نیست و وسیله نمایاندن این هنر مجرد (کاغذ – بشقاب – لوحه فلزی – تخم مرغ و … ) دلبخواه و کیفیت نمایش آن نیز به ذوق و سلیقه و کیفیت تعبیر هنرمند بستگی دارد. از اینجاست که نقاش معاصر قوانین پرسپکتیو و نسب هندسی را انکار میکند و سبکهای کوبیسم و سورئالیسم یا … پیش میاید تا به جایی که حتا این انکار در رنگها نیز رخ میدهد و نقش بین فکر و اندیشه خود را فارغ از سبزی چمن و آبی آسمان و … میانگارد.
اگر عکاسی و سینما را هم جز هنرها بشمار آوریم مشاهده میشود که دعاوی بالا در این مورد تائید میشود زیرا دوربین عکاسی خواه ناخواه نسبت های هندسی و قواعد پرسپکتیو را به مرتبهای بسی کاملتر از دیده نقاش در مییابد و یا کیفیتی بسی دقیق تر بکار میبندد. نقاش معاصر در تجدد هنری شاید به علت همین کمال در عکاسی دست به نوعی عصیان میزند که در اولین مشاهده به صورت هوای نفس و بازیچه طفلی هوسناک و بازیگوش به نظر میرسد در صورتی که اگر کلید تعبیر و بیان احساس هنرمند در دست بود، شاید میشد اثر هنری او را تبیین و تفسیر کرد. در ادبیات، امر به خودی خود روشن است و حاجتی به بیان نیست چه اگر معماری در برابر نقاشی هنری متحیز و مایه دار (پلاستیک) است موسیقی نیز در برابر ادبیات هنری جنبنده و متوقت (صاحب زمان) محسوب میشود. شعر و ادبیات نه در ماده متجلی میگردد و نه مانند موسیقی سیر آنات گذرنده زمان را تبعیت میکند. اما همچنان که در گفتاری پیش از این نویسنده این سطور بدان اشاره کرده است از هر یک از این هنرها جنبهای را به عاریت گرفته در حد فاصلی بین موسیقی و مجسمه سازی و معماری مستقر میشود. شاعر معاصر (همچنان که نقاش شیوه جاری کلاسیک را با انکار رسوم پیشین به تجدد هنر خود برمیخیزد و بر حسب اینکه به سوی موسیقی بگراید و یا به سوی هنر پلاستیک، شیوه ای خاص در شعر خود ایجاد میکند که در اولین نظر گوی به هذیان سرسام زادگان شبیه است. در حالی که اگر در این مورد نیز کلید فهم و احساس و تعبیر و بیان هنرمند در دست باشد تعبیر و تفسیر اثر او چندان مشکل نخواهد بود … مقدمه نقد علمی و نقد هنری اندیشه علمی مطلق است بدین معنی که تابع سیره و ذوق و تمایل متفکر نیست و به افقها و محیطها یا به نژادها و تیرهها ارتباط ندارد. اندیشه مستدل و مونتاژ با کیفیتی یکسان و هم آهنگ برای افراد دست میدهد و از این نظر است که تاریخ علم عمومی بوده و در واقع به ملت خاصی تعلق نمیگیرد. تاریخ دانشمندان جز تاریخ علم است. هر دانشمندی به نژادی خاص و به کشوری مخصوص متعلق است در حالی که علم از این انتصابات فارغ و آزاد است. اندیشه یا حس هنری چنین نیست و نه تنها در ملل مختلف و نژادهای گوناگون متفاوت است بلکه در افراد نیز مختلف و گونه به گونه است. در حس هنری که آفریننده هنر و مبین اندیشه هنرمند است متفکر با مشترکات اندیشه گذشتگان میاندیشد، دردها و شادیها و کامیابیها و ناکامیهای او همه موروث آنات زندگی در گذشتگان است. چنین اندیشهای نمیتواند مطلق و آزاد باشد. تاریخ هنر با تاریخ هنرمندان هم عرض و در آمیخته است. تاریخ ادبیات ایران تاریخ نویسندگان و گویندگان زبان فارسی است. تاریخ مذاهب و ادیان، تاریخ نژادها و تیرهها و ملل و اقوام است. تاریخ موسیقی یا تاریخ پیکر تراشی و معماری تاریخ زندگانی و شادیها و غمهای زندگان است. سوز و ساز مولوی و تمنّی و طلب حافظ را ایرانیان میفهمند و این نالهها جز به گوش پارسی زبانان آشنا نیست. خمخانه و میکده و ساقی به زبانهای دیگر جز پارسی ترجمه نمیشوند و هر یک این الفاظ حاصل و ثمره یک کوشش و کشش و نتیجه یک دوران تکاپو و جستجو است.هر لفظی، هر جمله ای، هر اندیشهای نزد گویندگان یک زمان نمایندهٔ قرون و اعصار زندگانی گذشتگان است، چنین اموری که از آنها گاهی به هنر و ادبیات و زمانی بر حسب ملیّت مسائل مورد نظر به فلسفه تعبیر میشود نزد اقوام و ملل و طوائف مختلف متفاوت و گوناگون است. ملیّت ایران را سوزهای مولوی و هراسهای خیام و نالههای حافظ و بحثهای فلسفی زکریای رازی و فارابی و ابو علی و خواجه نصیر بهتر تعریف میکند تا تحقیقات علمی آنان، کارهای علمی خیام دنباله تحقیقات یونانیان با تمام شایستگی و ارزندگی آنها به اندازه یکی از رباعیات او در ترازوی سنجش قدر آثار اعتبار ندارد. چنین است که در نتیجه عمری تکاپو و جستجو هر قومی روشی انتخاب و برای وصول به سرمنزل مقصود راهی اختیار میکند. در سایه روشن عمر گذران خصوصا دقایقی که دور از نظر و پوشیده و مستور میگذرد حاصل و ثمره جستجوها و پی گردی رموز و غوامض غالباً با لفظی مانوس و گهی با کلماتی نو ظهور بیان میشود و خمخانه و میکده و ساقی و قضا و قدر و سرنوشت و خمار صد شبه و شراب خانه پیدا میشود. هر یک این الفاظ به مانند فردی از اجتماع تاریخ خاص خود را دربردارد و همچنان که از تاریخ قومی جز در مورد افرادی به خصوص ذکری از دیگران نمیشود برای این الفاظ نیز تاریخ منجز و روشنی در دست نیست، حدیث آنها در تاریکی زمانهای گذشته پوشیده و مختفی است. به زعم برخی از فلاسفه روش علمی برای تحقیق مسائل هنری و فلسفی معتبر است و میتوان این قبیل مسائل را همچون یک مساله علمی طرح کرد و با همان روش پی جویی علمی در آنها به مطالعه و تحقیق پرداخت. این مدعی اگر چه به ظاهر درست نماید، سفسطهای بیش نیست. تحقیق در مسائل هنری یا فلسفی اگر منظور دریافتن زمان طرح مساله و پیشرفت و تغییرات آن در طول زمان باشد مسالهای علمی محسوب میشود و همچنان که مسائل تاریخی طرح و تحقیق میشود در آنها نیز میتوان مطالعه کرد. اما اگر مقصود طرح مسالهای فلسفی یا هنری است روش علمی و حتا بیان علمی در این مسائل نتوان و توجیه و تعلیل به طریقه علمی نابسامان است … حدود جهان هستی – ابعاد و هندسه جهان نظریات و تجربیات جدید در علوم خاصه در فیزیک سماوی و کیهان شناسی دید و شناخت ما را نسبت به جهان به کلی دگرگون ساخته و افق های جدیدی در پیش گاه نظر بشر گسترده است. اندیشه آدمی از همان دیرباز تصور جهانی نا محدود و بینهایت را به دشواری میپذیرفت و جدال تناهی ابعاد نزد متکلمین و فلسفه یا اختلاف نظر درباره جز لا یتجزی بین آنان در تاریخ فلسفه مشهور است. هم اکنون نیز بین دانشمندان ریاضی جدال بین … و … مشهود است. گرچه این اختلاف نظر به مساله جهان و ابعاد آن مربوط نیست و در مساله اساس ریاضی و مبانی آن طرح میشود با اینهمه یادگار و ارثی است که از دورانهای قدیم بازمانده است. نزد ارسطو همچنان که مشهور است فضا به معنی کنونی مفهومی نداشت و مکان اجسام فقط در نظر او معتبر محسوب میگردید. گوئی چنان که اگر اجسام معدوم میشدند جای آنها نیز معدوم میگردید و به همین دلیل هندسه نظری نزد او و قدما صحبت از جسم تعلیمی میکرد که خواص اشکال طبیعی در آن مورد نظر بود. به تدریج از اواخر قرون وسطی به بعد علوم نظری در بسط و توسعه سر انجام به وضع و تأسیس دانشهای نوینی توفیق یافت که از آنها مهمتر و قدیمتر از همه علم هندسه بود. اما این هندسه هنوز در حوزه تحریریات اقلیدس مورد بحث قرار میگرفت فضای هندسی فضایی متجنس و متشابه الامتداد و سه بعدی بود. با پیشرفت علوم ریاضی و مداقه و تحقیقی که در مبانی هندسی خصوصاً درباره اصول خطوط متوازی صورت گرفت و مشاهده اینکه اصل مشهور اقلیدس درباره این خطوط اثبات نمیگردد، انکار صحت این اصل بطور مطلق ضروری به نظر رسید و سر انجام دانشمندان مختلفی به وضع و تاسیس هندسههای کلی که به نام هندسههای غیر اقلیدسی معروفند توفیق یافتند. در این هندسهها بسیاری از احکام هندسه اقلیدس صادق نیستند. فی المثل مجموع زوایای سه گانه یک مثلث مقدار ثابتی نیست و تغییر میکند ولی هیچگاه برابردو قائمه نمیگردد. یعنی اگر در مثلثی مجموع زوایا از دو قائمه بیشتر است در جمیع مثلثهای فضا این خاصیت صادق است و اگر مجموع زوایای مثلثی کمتر از دو قائمه است در جمیع مثلثهای دیگر نیز چنین است ولی این کمی و بیشی مقداری معین ندارد، فقط نمیتواند صفر گردد. اینجا باید اشاره کرد که مثلث هر چه کوچک و بزرگ شود این خاصیت تغییر نمیکند فقط فضل زاویهای مذکور کم و بیش میشود. در این فضاهای غیر اقلیدسی اشکال متشابه وجود ندارد و نمیتوان فی المثل تصویری را بزرگ کرد. البته هر چه فضل زاویههای دو مثلث به هم نزدیکتر باشد و دو ضلع آنها را متناسب نگاهداریم ضلع سوم نیز کما بیش متناسب باقی میماند و دو مثلث تقریبا متشابه بنظر میرسد ولی تشابه تحقیقی و مسلم آنچنان که در هندسه اقلیدس وجود دارد در این هندسهها موجود نیست. این مقدمه مورد نظر است از آن باب که چنان که بعدا خواهیم دید تعیین نوع فضای فیزیکی به این مقدمات محتاج خواهد بود. بسط هندسه در اوایل قرن بیستم از این مرحله نیز تجاوز کرد و با بررسی در مبانی و اصول از یک طرف و تعاریف و مقدمات از طرف دیگر مشاهده شد که انطباق خط مستقیم واصل بین دو نقطه بر اقصر فاصله آن دو نقطه ضروری نیست یعنی میتوان هندسه هایی وضع کرد که در آنها بین دو نقطه مفروض در فضا بتوان خطی (منحنی) رسم کرد که کوتاهترین راه بین دو نقطه باشد و راهی دیگر نیز بین همان دو نقطه وجود داشته باشد که مستقیم باشد. یعنی متحرکی اگر از نقطه اول به سوی نقطه دوم متوجها حرکت کند امتداد حرکت آن پایدار مانده تغییر نکند. تاریخ علوم از تاریخ ریاضیات شروع میشود و دنشهای دیگر بشری در سایه پیشرفت دانش ریاضی توسعه یافته و ترقی کرده اند. وضع و تأسیس هندسههای گوناگونی که به اجمال به آن اشاره شد مقدمه پیشرفت و توسعه جهان بینی انسانی گردید.
پ { مرگینبتوم: ۰.۲۱کام؛ } از اواسط قرن نوزدهم میلادی تحقیقات و تفهسات دانشمندان فیزیک و هیئت به مسائل و مشکلاتی برخورد میکرد که قوانین و اصول فیزیک کلاسیک در توجیه و تعبیر و تفسیر و بیان آن در میماند و ناچار تجدید نظری در مبانی این اصول ضرورت پیدا میکرد و همین امر موجب وضع و استقرار اصل نسبیت گردید و سرانجام مفاهیم زمان و فضای فیزیکی مانی ابتدایی خود را از دست داد. اهم این مشکلات مساله ثابت بودن سرعت سیر نور و بطور کلی سرعت انتقال و انتشار امواج الکترو مغناطیسی بود. و به طور اختصار میتوان فی المثل به تجربه معروف مایکلسن و مرلی استشهاد نمود. اساس این تجربه بر اصلی که در مکانیک کلاسیک نیوتن به اصل ترکیب سرعتها معروف است قرار دارد. اگر مثلا قایقی در رودخانه یی به جریان آب واگذاشته شود با سرعتی برابر سرعت جریان رودخانه حرکت خواهد کرد و ناظری که بر ساحل رود ایستاده است میتواند سرعت قایق و در نتیجه سرعت رودخانه را تعیین کند. چنین فرض کنیم که سرعت جریان رودخانه ساعتی ۱۰ متر است بنابر این برای ناظر کنار رودخانه قایق با سرعتی برابر ۱۰ متر در ساعت حرکت خواهد کرد. اکنون فرض کنیم که پاروزنانی در قایق نشسته و یا پاروزدن قایق را در آب ساکن با سرعت ۷۰ متر در ساعت میرانند. اگر این سرنشینان قایق با چنین سرعتی قایق را در رودخانه مذکور به حرکت دراورند بنابر اصل مکانیک نیوتن اگر در جهت جریان رودخانه پارو زنند برای ناظر ساحل رودخانه حرکت قایق ۸۰ متر در ساعت بنظر میرسد چه قایق توسط سرنشینان با سرعت ۷۰ متر رانده میشود و جریان رود نیز در همان جهت قایق را با ۱۰ متر سرعت به جلو میراند و با لنتیجه سرعت حرکت قایق برای ناظر ساحل رود مجموع دو سرعت خواهد بود. در حالی که اگر بر عکس سرنشینان قایق آن را در خلاف جریان رودخانه برانند برای ناظر ساحل نشین سرعت حرکت قایق ۶۰ متر بنظر خواهد رسید. تجربه در مورد اندازه گیری سرعت حرکت نور این اصل را تایید نمیکند ولو سرعت کششی محیط منتقل کننده نور مقدار معتنابهی باشد. گوئی امواج الکترو مغناطیسی از قوانین مکانیک نیوتن تبعیت نمیکنند. مشکل دیگری که با اصول مبانی فیزیک کلاسیک تعبیر و تفسیر نمیگردید مساله عقب افتادن حضیض عطارد و تمایل طیف ستارگان به سوی مادون قرمز بود. در تجدید نظری که در مبانی علوم تجربی به عمل آمد دانشمندان بنامی کوشش کرده اند ولی سرانجام حل این مشکل و گره گشایی آن به نبوغ فکری اینشتین صورت گرفت. بیان اصول متقن و علمی نسبیّت اینشتین جز با زبان ریاضی امکان پذیر نیست و در حوصله این گفتار نمیگنجد و من کوشش میکنم که نتایج کم یا زیاد محسوس آن را خصوصاً از نظر سازمان بندی جهان بطور اختصار به عرض خوانندگان برسانم. قبل از بسط موضوع از ذکر دو نکته ناگزیرم: انحصار ابعاد به سه بعد نتیجه ذات فضا یا اجسام نیست، بلکه امکان تجربی انسان در سه بعد است. به زبان دیگر میتوان گفت که انسان را سه بعدی آفریده اند. فی المثل دستگاه حفظ تعادل از قبیل قوه لامسه و باصره و خصوصاً کانالهای نیمه هلالی گوشها که حفظ تعادل بیشتر توسط آنها صورت میگیرد (در تاریکی محض امکان حفظ تعادل، دلیل وجود این کانالهاست) سه بعدی خلق شده اند و در واقع این تجربه ماست که فضا را صاحب سه بعد میسازد. تصور فضاهایی با ابعاد بیشتر میسر است و امکان این امر را عدم تناقضی که در بنای هندسههای چند بعدی مشاهده میشود مسلم میدارد. در هندسه های غیر اقلیدسی که به اجمال در اول گفتار به آنها اشاره شد میتوان فضاهایی بنیاد گذرد که محصور و مسدود و با اینهمه نامهدود باشند. فی المثل میتوان منحنی مسدودی در صفحه کشید که سطح محصور در آن محدود ولی محیط این منحنی نامحدود باشد. از این دو مقدمه میتوان به سهولت دریافت که چه بسا مسائل و سوالاتی از قبیل: آن طرف جهان چیست؟ فضا به کجا ختم میشود؟ آیا جهان و ابعاد متناهی هستند یا نامتناهی؟ که به ظاهر معقول و با معنی بنظر میرسد در حق واقع بی معنی و پوچ است. اکنون میتوان نتایج اصل نسبیّت اینشتین را در مورد جهان فیزیکی مجملا عنوان کرد. در نظر نیوتن فضا و اجرام اموری متعین و متحقق بودند در حالی که از زمان به امری ذهنی و متصور تعبیر میگردید، و آنگهی فضا و زمان که یکی محقق و دیگری متصور بود هر دو مطلق و مستقل از هم بودند. بدین معنی که مقیاس و اندازه گیری آنها بستگی به وضع حرکت و سکون شخص مترصد نداشت. فاصله مکانی یا فاصله زمانی دو امر برای همه کس و در همه جا یکسان سنجیده میشد. اصل اینشتین تمام این مقدمات را انکار میکند. اولا زمان و فضا هر یک به تنها اصالت و تحقق ندارند بلکه واقع نفس الامر آمیخته یی است از این دو. البته میتوان به تجرید و انتزأع هریک از این دو را تصور و شاید تصویر نمود ولی امکان تجربه و مقیاس و اندازه گیری جز در آمیخته این دو که در اصطلاح اینشتین جایگاه نامیده میشود میسر نیست. ثانیا بنا بر همین مقدمه اندازه گیری مجرد و مطلق از این دو عامل ممتنع است بنا براین فاصله مکانی یا زمانی دو امر مفروض بر حسب وضع و حرکت مترصد تغییر خواهد کرد. جایگاه اینشتین بدین قرار شبیه فضایی ریاضی چهار بعدی بنظر میرسد.
پ { مرگینبتوم: ۰.۲۱کام؛ } اولین نمونه جهان برای توضیح و تفسیر مشکلات پیش گفته توسط خود اینشتین به صورت جهانی استوانی طرح ریزی شد. در این نمونه بعد زمانی جهان نامحدود و مستقیم بنظر میرسد. در حالی که ابعاد مکانی مسدود و محصور ولی نامهدودند. نوری که از یک نقطه جهان صادر میشود سرانجام روزی به همین نقطه برمیگردد و این بعد زمانی معرف قطر جهان اینشتین است و از میلیارد میلیارد سال تجاوز میکند. نمونه دیگری از جهان توسط هیئت شناس دانمارکی دوسیتر طرح ریزی شده است که در آن جهان هذلولی است، ابعاد مکانی و زمانی همه نامهدودند ولی هیچ یک مستقیم نمیباشند. در این هر دو نمونه مناطقی از جهان وجود دارد که در آنها زمان متوقف است و به اصطلاح فرانسوی آن را … مینامند. در این مناطق حرکتی انجام نمیگیرد و متحرکی به این مناطق نفوذ نمیکند. سیطره خلال ناپذیر زمان در این مناطق فرمانروایی ندارد. پیشرفت فیزیک و خصوصاً هیئت فیزیکی نشان داد که گوئی جمیع کواکب از هم دور میشوند و در بادی امر چنین چیزی تغییر ناپذیر است چه مثلا اگر سطح کرهٔ یی نقاطی حرکت کنند نمیتوانند همه از هم دور شوند و ناچار مجبورند برخی به بعضی دیگر نزدیک شوند. این امر مشهود موجب تجدید نظری در نمونه جهانهای مذکور گردید و نظریه جهان منبسط پیش آمد. در مثالی که ذکر شد اگر نقاطی در سطح کرهٔ یی (یا سطح محدب مسدودی) مثل بادکنک ترسیم شده باشند و طفلی در بادکنک بدمد چون سطح کرهٔ میافزاید چنین به نظر میرسد که این نقاط همه از هم دور میشوند نمونه جهان منبسط توسط ادینگتن و شاگرد او کشیش ریاضیدان معروف بلژیکی لومتر بنیان گذاری شد. در این نمونه بعد مکانی جهان خود هر لحظه متغیر است. در نمونههای اینشتین و دوسیتر بعد مکانی (یعنی فضای سه بعدی خالی که در جهان پس از تجرید با حذف بعد زمانی بدست میاید) تغییر ناپذیر بود ولی در نمونه ژرژلمتر این بعد مکانی به اصطلاح ریاضی دانان تابع زمان است. جهان منبسط نمیتواند همواره فراختر گردد و سرحدی برای این انبساط وجود دارد که در آن موقع جهان در هم فرو خواهد ریخت و آشفتگی اولیه را تکرار خواهد کرد. بنا بر محاسبات ژرژلومتر جهان اکنون در نزدیکی همین سرحد ویرانی است و شاید میلیاردها سال پس از این در هم فرو ریزد و ویران گردد. اینجا بی مناسب نیست که پس از ذکر یک مقدمه اشاره یی به ترصدات و مشاهدات نجومی اخیر گردد. ماده دارای خاصیت انبساط و رقّت و همچنین فشردگی و غلظت میباشد. یعنی میتوان جسمی را در تحت فشار قرار داده و حجم آن را کاست و در نتیجه جسم را متکاثقتر و غلیظتر کرد و یا در نتیجه کاستن فشار و بعضی عوامل فیزیکی دیگر حجم آنرا افزود و جسم را خفیفتر و رقیقتر نمود. ولی به هر حال این دو امر حدود امکانی دارد یعنی همچنان که اگر جسمی زیاد منبسط شد با لمال منفجر میشودهمچنین است اگر جسمی بیش از اندازه ماذون فشرده شود. یعنی در هر دو حال انبساط بیحدّ یا فشردگی بیحدّ جسم حال ناپایداری پیدا میکند و ممکن است به اسانی متلاشی گردد. ترصدات نجومی اخیر خصوصاً علم جدید هیئت موجی شموس مرده خاموشی در مناطق تاریک آسمان ترصد کرده است که به علت خاموشی امواج مرئی از آنها صادر نمیشود. این شموس به قدری فشرده و سنگین اند که برخی از آنها از ماه زمین کوچکتر و هزاران هزار بار از خورشید سنگین ترند، فی المثل هر سانتیمتر مکعب این شموس در حدود ۷۰۰ کیلو گرم جرم دارد. این شموس در سر حد انفجار ناپایداری خویشند و سرانجام روزی منفجر شده و شاید به صورت کهکشانهای مارپیچ درآیند. در نظام جهان ژرژلومتر این فشردگیهای شموس خاموش نتیجه انبساط جهان منبسط اند و بیان کیفیت این مقال از حوصله این گفتار بیرون است. جهان هستی از نظر دیگر نیز حدودی دارد و آن عناصر اولیه مشکله ماده از یکسو و کهکشانیها و سحابیهای عظیم از سوی دیگر است و رابطه مرموز ماده فشرده در افتابها که الکترونها و سایر ذرات مشکله را به فضا پرتاپ میکنند و برخی اختران مجهول الماهیه آنها را جذب و متراکم میسازند و سرانجام ماده فشرده ناپایدار را در سیکل تبدیل فیزیکی به سیر سرنوشت کیهانی خویش وا میگذارند. این داستان دیگری است و با اجازه خوانندگان محترم مطلب را به همین جا ختم میکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر