۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

هشترودی از زبان یار دیرین : احمد بیرشگ



یادی از دوستی گرامی‌ و دانشمندی نامی‌


سال ۱۳۰۹ بود. مهر ماه فرا میرسید و سال تحصیلی‌ آغاز میشد. تعدادی از جوانان که دورهٔ دبیرستان را تمام کرده بودند و شور و شوق معلمی در سر داشتند به دار المعلمین عالی‌ روی آورده بودند.

دار المعلمین عالی‌ که بعد‌ها دانشسرای عالی‌ شد و اکنون دانشگاه تربیت معلم است، در آن سال دوره دوم خود را آغاز میکرد. این دستگاه علمی رشد یافتهٔ مدرسه‌ای بود که از ۱۲۹۷ برای تربیت آموزگار، مشغول کار شده بود و سالها ادارهٔ آن را ابوالحسن فروغی بر عهده داشت. در ۱۳۰۹ در یکی‌ از کوچه‌های منشعب از خیابان امیریه، در محلی به نام سبزیکار تخت زمرد، در ساختمانی که بعد ها مقرّ دبیرستان معرفت شد، دایر بود. از زرق و برق و لوکس و جلال و کارمند زیاد و خدمتگزار فراوان در آن آثاری نبود. حتا رئیس نداشت. مدیری داخلی‌ آن با حسن فرزنی، که از لیسانسیه‌های دوره اول مدرسه حقوق، سال ۱۳۰۲ بود، و مدیری دفتر آن با محمد تقی‌ کرمان بود. چند استاد ایرانی‌، از جمله غلامحسین رهنما، عباس اقبال، دکتر رضا زده شفق، بدیع الزمان فروزانفر و سه استاد فرانسوی دکتر لوی لنگ، دکتر آندره و دکتر آرما، در آن تدریس میکردند.

با همهٔ سادگی‌ و شاید برای سادگیش، کعبه امال کسانی‌ بود که عشق معلمی در سر داشتند.


در آن سال بیست تنی (گویا دقیقا ۲۳ تن‌) از دیپلمه‌های علمی‌ در رشته ریاضی‌ ثبت نام کرده بودند، از میان آنان: عبدالحسین آقاخانی، احمد احسنی، ابوالقاسم احمد وزیر، حسینعلی اکبرنیا، مصطفی بهرامی، محمد رکنی قاجار، محمد زاینده رود، محمد تقی‌ سجادیان، باقر شهنایی، حسین قریب، علی‌ اکبر گرکانی، حسین مجذوب، علی‌ اصغر موسوی غروی، احمد مهران، تقی‌ هورفر و خودم را به یاد دارم.

در میان ما احمد مهران، تند ذهن و حاضر جواب، فرنگ دیده بود. او‌ با دانشجویان اعزامی به خارج (فرانسه) رفته بود و در برخوردی که روزی با حسین علا، وزیر مختار یا سفیر کبیر ایران داشته با او‌ گفت بوده است: من همان احمد لا ینصرفم، که علا (علی‌) بر سر من جر ندهد. زیرا که در زبان عرب احمد از کلماتی است که کلمه علی‌ آن را مجرور نمیکند. نمیدانم چه طور شده بود که مهران به تهران بازگشته و در زمرهٔ طلّاب علوم ریاضی‌ در آمده بود. شاید باز هم خاصیت صرف و نحو زبان عربی‌ بوده است.


درس شروع شد.

در هفته اول یا دوم، درست به خاطر ندارم، جوانی به جمع ما پیوست، به قول شیخ اجل سخنگوی و دانا و شیرین زبان.

او‌ پس از اتمام دوره متوسطه سالی‌ به تحصیل تّب پرداخت و بعد به ریاضیات روی آورده و برای تحصیل به اروپا رفته بود. او‌ هم نمیدانم چرا به ایران بازگشته بود. قیافه نجیب و دوست داشتنی، لطف کلام و شیرینی‌ بیان، رفتار فروتنانه و در عین حال بزرگمنش و از این همه بالاتر تسلطی که بر درس نشان میداد، وی را به زودی شمع جمع دوستان ساخت.

او‌ محسن هشترودی بود.

در آن سال من و سه تن‌ از دوستانم با هم کار میکردیم و غالباً در خانه‌های یکدیگر به مطالعه و بحث می‌پرداختیم و وقتی‌ که خسته میشدیم خود را با شطرنج سرگرم میساختیم. روزی از هشترودی دعوت کردم که به جمع ما بپیوندد. گفت: شطرنج به چه کار می‌خورد؟ باید با ستاره‌های آسمان بازی کرد. این نمونه‌ای از طرز فکر او‌ بود.


در ۱۳۱۱ دار المعلمین را تمام کرد و برای ادامه تحصیل راهی‌ اروپا شد. چهار یا پنج سال بعد با درجهٔ دکتری از دانشگاه سوربن باز آمد و در موسسه‌ای که به قول انگلیسی‌ زبان‌ها مادر شیرده (رضاعی) … و به قول ما مادر روحانی او‌ بود به افاضه پرداخت.

از کارهای علمی‌ او‌ چیزی نمی‌گویم زیرا که دیگران گفته اند.

در ۱۳۲۰ او‌ و تنی چند از استادان دانشگاه که لیسانسیه‌های دانشسرای عالی‌ بودند ( از قبیل دکتر کمال جناب، دکتر محمد منجمی، دکتر تقی‌ هورفر، …) به اصرار من عضویت جامعه لیسانسیه های دانشسرای عالی‌ را پذیرفتند. جامعه لیسانسیه‌های دانشسرای عالی‌ در آن روزگاران، دور از جنجال‌های سیاسی، یار و یاور وزارت فرهنگ بود، در بسیاری از کارها با آن مشورت میشد و در بسیاری از طرح‌ها شرکت میکرد و مورد احترام وزارت بود.

دکتر محسن هشترودی، که باز به اصرار ارادتمندش، به ریاست جامعه در آمده بود، رئیس اداره تعلیمات متوسطه شد. در سالهای حدود ۱۳۳۰ ریاست دانشگاه تبریز را عهده دار گردید. مدتی‌ هم رئیس دانشکده علوم تهران بود. اما هیچ یک از اینها مورد بحث من نیست.

من از انسانی‌ شریف صحبت می‌کنم، از کسی‌ که جای خالی‌ او‌ به زودی در جامعه ما که بدبختانه از این حیث فقیر است، پر نخواهد شد. از کسی‌ سخن میگویم که با همه علوّ مقام علمی‌ و اجتماعی (او‌ استاد دانشگاه بود یعنی‌ یکی‌ از محبوبترین شغلهای جامعه‌های پیشرفت را داشت)، همواره فروتن و متواضع مانده بود. استاد ریاضی‌ بود اما در ادب هم دستی‌ دراز داشت، فیلسوف بود یعنی‌ فلسفه خوب میدانست، خوب مینوشت و خوب شعر میگفت. در علوم دیگر هم چیره دست بود، مردی جامعه بود و تکیه گاه دوستانش، تکیه گاه علمی‌ آنان. اگر از او‌ چیزی می‌خواستند که می‌توانست بیمضایقه بجا می‌آورد.

در سالهای آخر عمر سوگ مرگ دختر بزرگش وی را گوشه گیر ساخت. اندوهی سخت جانکاه نیروی او‌ را کاهش داد و سرانجام چراغی که حق بود هنوز سالها پرتو افشانی کند و محیط نیازمند ما را روشن سازد در خاموشی گرایید.

خاطره اش همیشه نزد دوستانش، نزد شاگردانش و در دل‌ کسانی‌ که با او‌ آشنا بوده اند تا زنده اند زنده خواهد ماند.

به عقیده من او‌ سرمشقی بزرگ برای جوانانی میتواند بود که شور بیشتر برای وطن را در سر دارند. دمی از مطالعه باز نمی‌‌ایستاد. از کسانی‌ بود که تا آخر عمر می‌‌آموخت و می‌‌اموزاند. پرکار و محیط بر معرفت زمان خود بود.

ای کاش از او‌ می‌‌آموختیم.

روانش شاد و یادش گرامی‌

احمد بیرشگ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر