۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

تاریخ علم و فلسفه علوم




زبان علمی‌ یا آن چیزی که به گفتار معروف است، جملهً است که صاحب محتوا باشد در نتیجه صاحب معنی‌ است. هر جملهً یا غلط است یا صحیح. برای این که بفهمیم که آن جمله‌ای که به کار میبریم صحیح است یا غلط، تجربه می‌کنیم. این تجربه را معنای آن جمله میگویند. اگر برای جمله‌ای چنین تجربه‌ای وجود نداشت آن جمله بیمعنی است. مثلا اگر بگوییم اسکندر عدد اول است، چون تجربه‌ای برای اثبات آن وجود ندارد که نشان دهد اسکندر عدد اول است، پس این جمله بی‌ معنی‌ است. هر جملهً که با معنی‌ باشد گفتار است و زبان علمی‌ را گفتار علمی‌ گویند.

زبان علمی‌ زبانی علامتی و نشانه‌ای است که در ریاضیات و فیزیک اوج می‌گیرد و تمام علائم ظاهر را که در جهان بیروح وجود دارد در تجربه‌ها و پدیده ها به علامت منجز بدل می‌کند.

بیشک این امور در زبان عادی امکان پذیر نیست زیرا در زبان عادی شما مجبورید بعضی‌ الفاظ را مشترک معنی بگیرید، چون اگر بخواهید برای هر مفهومی یک لفظ بیان کنید همین زبان فارسی میلیارد‌ها لغت پیدا می‌کند و طفلی که در ایران به دنیا میاید موقع مرگش هم زبان فارسی را یاد نگرفته است. در زبان محاوره‌ای الفاظ در معنی مختلف مشترکند و چون در هنر، استخدام این معانی نزدیک باعث میشوند که ادبیات و شعر ریشه بگیرند، بنابرین، زبان محاوره‌ای زبان ناقصی است، چون فقط در ادبیات و شعر کامل میشود. وانگهی روز به روز از مساله احتیاج به بان در صحبت عام کاسته میشود. وقتی‌ من جوان بودم همه چیز را به زبان می‌گفتم ولی‌ حالا خیلی‌ چیز‌ها را با علامت میگوییم. تازه آنها هم زیاد نیستند. مثلا هم اکنون یک کارخانه که ۱۲ فرم یخچال میسازد همه را با علامت نشان میدهد ولی‌ یک روزی خواهد رسید که کارخانه‌ای شاید صد هزار نوع یخچال بسازد، اگر بخواهیم برای هر کدام یک اسم بگذاریم امکان پذیر نیست و مجبور هستیم یخچال‌هایی‌ با اسم ا۶۴ و ب۳۱ و غیره داشته باشیم، پس حتما این علائم را به کار خواهیم برد.

پیشرفت علوم در درجهٔ اول و بعد صنایع که بر روی علوم بنیان میگیرند، توانایی‌‌ها و سازندگی‌های انسانی‌ را افزون تر میکنند و این امر به تخریب زبان میانجامد و زبان محاوره تخریب میشود، بنابر این افهام و تفهیم باید به زبان افهامی علوم برگردد و نقش زبان محاوره تنها در هنر باقی‌ میماند. یعنی‌ زبان یک قرن بعد زبان صحبت مردم امروز نیست. آنها با زبان علائم علوم صحبت خواهند کرد. ولی‌ شعر را ایرانی‌ به فارسی و انگلیسی‌ به انگلیسی‌ خواهد سرود. حوزه اول یعنی‌ زبان محور فقط در هنر خواهد بود و در گفتگو‌های علمی‌ که افهام و تفهیم در کار است گفتار جای زبان محاوره را خواهد گرفت که از هم اکنون در صنعت کلام محسوس است.

روزی در یکی‌ از سمینار‌هایی‌ که رادیو درباره زبان فارسی تشکیل داده بود، یکی‌ از سخنران‌ها میگفت: ما خیلی‌ خوشبخت هستیم که زبان رودکی و فردوسی‌ را میفهمیم و زبان ما همان زبان رودکی و فردوسی‌ است. من در جواب گفتم خیلی‌ متاسفم چرا که اگر چنین چیزی باشد ما خیلی‌ عقب مانده هستیم که هنوز با زبان فردوسی‌ حرف می‌زنیم. وانگهی ما امروزه به زبان رودکی یا فردوسی‌ حرف نمی‌زنیم. هوا لغتی است که فردوسی‌ میشناخت. پیمودن را هم فردوسی‌ میشناخت ولی‌ هواپیما را که لغت جدید فارسی است نمیشناخت، برای آن که آن زمان اصلا هواپیما وجود نداشت. تلویزیون، تلفن، رادیو، … همه لغات لاتین هستند و شما به کار می‌برید. این واژه‌ها را گفته ایم و چاره‌ای نداریم زیرا لغات علمی‌ در تمام دنیا مشترک هستند. یک نمونه آن ماتریکس است که از دو ریشه مختلف، یکی‌ متریکو به معنی‌ اندازه گرفتن و دیگری ماتریسیو به معنی‌ زهدان و رحم میاید. بعضی‌ از استادان دانشگاه ماتریکس را در ریاضی‌ به زهدان ترجمه کرده اند در صورتی که ماتریکس در ریاضی‌ از متریکو میاید و به معنی‌ قیاس و اندازه گرفتن می‌باشد. ولی‌ ماتریکس را باید همان ماتریکس گفت، برای این که چینی‌، روسی، آمریکایی، … همه ماتریکس میگویند و احتیاجی به پیدا کردن ترجمه آن و به کار بردن در زبان علمی‌ نیست.

این مساله که زبان علامت ملیت است پس من می‌خواهم همانطور که رودکی حرف میزد حرف بزنم در اینجا مطرح نیست، زیرا رودکی آن زمان با این معنی که ما سر و کار داریم کاری نداشت و احتیاجی هم به این معنی نداشت. حالا شما نمیتوانید رادیو استرونومی را به زبان رودکی بگویید. مجبورید همان رادیو استرونومی بگویید. استرونومی اموج نها مرئی را می‌گیرد و به نور مرئی بدل می‌کند یعنی‌ در شب، تاریکی‌ را از بین میبرد. پیداست که اینگونه مفاهیم را در زبان رودکی و فردوسی‌ نمیتوانید ببینید مثلا در آن موقع میکرویو مطرح نبود که بفهمد و بکار ببرد، حالا شما میتوانید در ظرف چند ثانیه با تلفن با کانادا صحبت کنید که فردوسی‌ تصورش را هم نمی‌توانست بکند. بیشک مساله افهام و تفهیم عقلی که در بشر به وجود آمده غرایز و مشاعر بشر را کم کرده است و علتش هم مساله اغتنام فرصت است زیرا عمر انسان محدود است و فرصت کم. قبلا هم گفته بودم که یک قرن دیگر دوباره تعلیمات دانشگاهی بر میگردد به ۷۰۰ سال پیش و طوری خواهد شد که همه رشته ها در همه جا تدریس شود. دیگر لیسانس ریاضی‌ و فیزیک و شیمی‌ وجود نخواهد داشت، فقط لیسانس علوم خواهد بود و خواهید دید در زمان حیات شما در قرن ۲۱ این امر شروع خواهد شد. برنامه‌ها هم طوری خواهد بود که در دو سال تدریس شود برای این که تمام سمعی - بصری میشود و حاجت به دست نمیافتد و چشم هم چندان خسته نمی‌شود.


ارتباط از راه گوش خواهد بود، نه از راه دست و به وسیله کتابت و نه از راه چشم به وسیله دیدن، به خواندن حاجت نخواهد بود. مستقیماً به وسیله گفتار یعنی‌ همان زبان علمی‌ که گفتم و به این وسیله تدریس دروس علمی‌ در یکجا و یک رشته خواهد بود. وقتی‌ تکنیک پیش آمد لا محاله تکامل صنعتی و تخصص پیش میاید. ولی‌ بدانید‌ که در دانش، تخصص وجود ندارد، تخصص مربوط به فنّ آوری است در حالیکه کسی‌ که به دانشگاه میاید باید به همه دانش‌ها آشنا شود.

ریاضیات را می‌بینید که تقسیم کرده اند و این کار غلطی است، ریاضیات فصل ندارد که آن را طبقه بندی کنیم و به صورت هندسه، جبر و … در آوریم. همه به هم مربوط هستند و همه به نظریه اعداد برمی‌گردند. از قرن ۱۸ به بعد، جهان بینی‌ نوینی در دید انسان پیدا شد که در قرنی که پیش روست دیگر اعتباری ندارد. در قرون آتی چیزی اعتبار دارد که پدیدار نیست. مثل امواج نامرئی که از آفتاب های مرده صادر میگردد. هرشل وقتی‌ تلسکوپ معروف خود را ساخت تبعیت آلمان را ترک کرد و در انگلستان ماند، اسمش هم ویلهلم هرشل بود که به ویلیام هرشل بدل کرد. این مرد با عمه خودش مکاتبه داشت، در نامه‌ا‌ی به عمه آاش نوشت که آسمان را با تلسکوپ میبینم جاهای خالی‌ آسمان هزاران هزار بار بیشتر از جاهای پر ستاره است، گوئی عده افلاک و اجرام فلکی کم است. عمه اش به او‌ میگوید: آن جاهایی‌ که چیزی نمیبینی آفتاب‌های مرده میباشند که نور مریی ندارند و از نور افشانی باز ایستاده اند، این زن در چهار قرن پیش چگونه حس کرده بود که در آینده در قرن ۲۰ رادیو استرونومی بنیان می‌گیرد و سرانجام آن حرف ثابت شد؟

امواج آفتاب‌های مرده را گرفتند و معلوم شد که هر سانتیمتر مکعب آن آفتاب‌ها هشت تن وزن دارد. یعنی‌ جرمش ده هزار برابر جرم آفتاب ولی‌ حجمش یک صدم حجم کره ماه است، یعنی‌ اینقدر این جسم فشرده است. پیداست در این صورت جسم به حالت عدم تعادل می‌باشد زیرا الکترونها به قدری به هم نزدیک میشوند که قوّه جاذبه، پروتون‌های مرکزی را نگاهدری نکرده و الکترون‌ها همدیگر را پرتاب میکنند و جسم منفجر میشود و این انفجار از نو سحابی‌های کهکشانی را به وجود میاورد و سیکل فلکی شروع میشود.

افسانه‌های بابلی و کلدانی که بیشترشان به صورت نقل آیات سماوی به تورات و قرآن آمده از تأثیر اشعه‌هایی‌ که از کواکب صادر میشود بر روی سرنوشت انسان خبر میدهند. علمی‌ که به علم نجوم مطلق معروف بوده در قدیم بر زایچه بچه که در چه تاریخی‌ به دنیا آمده و در این تاریخ تقارن مریخ و زمین به چه صورتی بود، آینده بچه را پیش بینی‌ میکردند و مثلا میگفتند در ۷۵ سالگی پادشاه یونان میشود. اتفاقا در اغلب موارد زود تر آن شخص میمرد و بعد میگفتند زنده نماند اگر زنده می‌ماند پادشاه یونان میشد. با اگر همه چیز را میشود درست کرد. یک اگر بگذارید هر چیزی مشروطی را درست می‌کنید و با اگر همه چیز قابل قبول میشود. ولی‌ توجه کنید، آنکه اگر را گذشته و به کار میبرد انسان است و انسان هم وقتی‌ حق دارد اگر بگذارد که اطلاع داشته باشد. مثلا جمله شرطی: اگر ابر نباشد باران هم نخواهد آمد، چون به تجربه در یافته اید که باران از ابر میاید، جمله‌ای درست است. ولی‌ شما نمیتوانید بگویید که مثلا: اگر جعفر جنی‌ نباشد قند نمی‌تواند از چغندر به وجود آید، این به جعفر جنی مربوط نیست. این امر در کارخانه ای انجام می‌گیرد و ملاس چغندر به دور ریخته میشود و بقیه اش را که ساکاروز است تبدیل به قند میکنند. احتیاجی هم به جعفر جنی‌ نیست. در قدیم چون عقیدهشان این بود که به افلاک آسمان و اجرام فلکی در سرنوشت انسان موثر هستند، علم نجوم نضج فراوان گرفته بود. غالباً سلاطین در شهر، منجمین مختلفی‌ داشتند و پادشاهان را میگفتند که فلان کار را نکن یا فلان چیز را بخور که البته فایده‌ای هم نداشت ولی‌ اعتقاد داشتند و به این صورت نجوم از روز اول مورد توجه بوده است وانگهی تنها متمح نظر ایشان، آسمان بود. جایی‌ بود که هر انسانی‌ بدون این که چشمش را بگیرند حق داشت تماشا کند.



یونانیها از همه پیشرفته تر بودند و عدد طلائی را اولین بر آنها حساب کردند، عدد طلائی ۱۹ سال و ۴ ماه است که یک بار آفتاب به طور کلی‌ می‌گیرد و زمین به کلی‌ در ظلمت قرار می‌گیرد. این عدد در زمان یونانی ها شناخته شده بود قطعاً قبل از آن هم شناخته شده و این امر ممکن است حساب کرده باشند بعید نیست. ولی‌ بعضی‌ علوم در عالم افلاکی هست که نمی‌توان توجیه کرد. گاوس۱ وقتی‌ استاد هیئت دانشگاه شد یک سخنرانی‌ افتتاحیه دارد که این سخنرانی‌ خیلی‌ معروف است و چنین گفته: بر من مسلم است که در دورانهای پیش که انسان هنوز تمدنی به وجود نیاورده بود موجوداتی از کیهان‌های دور با تمدنی بسیار پیشرفته به روی زمین آمده اند و آثاری از خود در زمین به جای گذاشته و بعضی‌ از آنچه میدانستند به زمینی‌‌ها آموختند.۲ بیشک فیزیک، شیمی‌ و ریاضی‌ را زمینی‌‌ها نمیتوانستند بفهمند ولی‌ نجوم را عملا نشان داده اند و گفته اند که این مریخ است و دو تا ماه دارد، این مشتری است مثلا ۸ ماه دارد و به این ترتیب نجوم از زمان کلدانی و بابلی‌ها پیشرفته بود. البته بعد از گوس دلیل این مطلب را یافتند. چندین دلیل پیدا شد که گاوس در این ادعای خود محق بوده است نه تنها در جمهوریت افلاطون به این مساله اشاره شده و نه تنها در تورات راجع به پیدایش نوح که پدرش خواسته او را بکشد آماده، در کتاب جاناتان سویفت معروف که مسافرت‌های گالیور را نوشته نیز دیده شده است. در مقدمه این کتاب تخیلی‌ به عنوان سفری به سرزمین عجایب مینویسد که مریخ دو ماه دارد که آن ماهی‌ که بزرگتر است به مریخ نزدیک تر است و بر خلاف قوانین هیئت حرکت می‌کند. قوانین هیئت با نظام نیوتنی به صورتی است که اگر جسمی‌ به دور جسم دیگری برگردد باید به دور خودش سریع تر بگردد. یعنی‌ به جز عطارد که نزدیکترین سیاره به آفتاب است که به دور آفتاب در ۱۳۵ روز و به دور خودش هم در ۱۳۵ روز میگردد مانند گردش کره ماه که دور گردشش به دور خود و به دور زمین یکی‌ است، بقیه سیارات منظومه شمسی‌ این طور نیستند و دور خودش طبق قانون نیوتنی تندتر میگردند تا دور آفتاب. جاناتان سویفت گفته است که مریخ دو ماه دارد، ماه بزرگ تر که به دور مریخ در ۸ ساعت میگردد و به دور خودش در ۲۳ ساعت. این اعداد را از کجا آورده و چطور فهمیده است؟ معلوم نیست در حالی‌ که ۱۵۰ سال پس از جاناتان سویفت، ماه‌های مریخ کشف شده اند. پس حتما قبلا از کسی‌ شنیده و به ناچار بر میگردیم به همان گفتار گاوس که مسلما در یک دورانی که بشر هنوز بنیانگذار تمدنی نشده بود موجوداتی علم طبیعی را به بشر آموخته اند و سینه به سینه مطلب گفته شده و همین موجب کنجکاوی بشر شده که بکوشد مطالبی را که به او گفته اند بفهمد و پیدا کند.



اندیشه متاثر یعنی‌ یک چیزی که غایت منظور ماست، غایت قصوی۳ اندیشه ماست. این همیشه قبلا پیداست بعد به چه راهی‌ باید به آن رسید این را تحقیق علمی‌ پیدا می‌کند. همیشه آن غایت قصوی را قبلا بشر می‌بیند بعد میکوشد که به چه ترتیبی میتواند به آن برسد و در نتیجه بنیان نظام علمی‌ ریخته میشود. وقتی‌ مکرو اکونومتریک بنیان گرفت غرض ماکو اکونومتریک بود یعنی‌ اقتصاد اجتماعی نه اقتصاد فردی. در اجتماع هر چیزی مقرون به کیفیت احتمالات و امکانات خودش است و به همان کیفیت هم رشد می‌کند. در دانش هم همینطور است، آن غایت قصوری را اول بشر می‌بیند و بعد بنیان میگذارد.

طرح نظری نسبیت که به نسبیت اینشتین معروف است ۸۰ سال قبل از اینشتین شروع شد ولی‌ چرا به اسم او معروف شده؟ زیرا او بهتر و منطقی‌ تر توانست توجیه کند. در حالیکه آنهائی که قبل از اینشتین این کار را میکردند نتوانسته بودند کاملا منطقی‌ به صورت بحث علمی‌ مثل اینشتین مطرح نمایند وانگهی اینشتین وقتی‌ بنیان نسبیت را می‌ریخت ملاحظه کرد که ریاضیات کلاسیک در این محاسبات در میماند و آن ریاضیاتی را که می‌خواست یکی‌ از دوستانش به او گفت در صورتی که قبلا فکر میکرد چنین ریاضیاتی کشف نشده است. هرمان وایل، دوست اینشتین به او گفته که ۹۰ سال پیش دانشمند آلمانی‌ به اسم فوگت محاسباتی به عنوان محاسبات تانسوری را به وجود آورده که مورد توجه ریاضیدانان قرار نگرفته بود. ولی‌ به محض این که اینشتین این محاسبات را در نسبیت و فیزیک به کار برد همه متعجب میشوید که فقط راجع به هندسه تنها ۵۰۰ هزار کتاب نوشته شد. یعنی‌ ناگهان در جهان فهمیدند که یک امر مهمی‌ را قبلا اهمیت نداده اند. بنیان فکری اینشتین در قوانین فیزیک است، معادلات دستگاه فیزیک برای جمیع دستگاه‌های مختصات باید یکسان باشد ولی‌ در مکانیک نیوتن ممکن نیست زیرا در مکانیک نیوتن به شما گفت اند اگر جسمی‌ حرکت مستقیم خط متشابه داشت و یک سیستم با این جسم حرکت کرد در اندرون این سیستم نمی‌شود به این حرکت پی‌ برد. به همین دلیل است که ما حرکت انتقالی زمین را نمیتوانیم ثابت کنیم و ثابت نشده است و فقط قبول می‌کنیم که زمین دور خورشید میگردد، نه با دلیل، بلکه فقط برای اینکه آسانتر است چون از لحاظ مکانیک سماوی اگر بخواهیم مسائل را حل کنیم، زمین را متحرک بگیریم معادلات آسان تر حل میشود تا آنکه خورشید را متحرک به دور زمین بگیریم ولی‌ حرکت زمین دور خودش را ثابت می‌کنیم و با پاندول ثابت می‌کنیم که زمین دور خودش در ۲۴ ساعت میگردد.





وقتی‌ اینشتین این نظریه را بنیان گذاشت که معادلات فیزیکی‌ باید در جمیع دستگاه ها یکسان بماند، میدانست که حد علا تحولات ریاضیات کلاسیک، بینش نیوتن است و این نوع ریاضیات به درد کار او نمیخورد تا این که هرمان وایل تانسور را پیش پای او گذاشت و راه را برای اینشتین باز کرد و فکرش تکامل یافت که نسبیت را بیان کند و حل خیلی‌ از مشکلات را که فیزیک نمی‌توانست حل کند نظریه نسبیت او حل می‌کند. مکانیک کوانتیک اصلا با مکانیک کلاسیک قابل بین نیست زیرا زبان ریاضی‌ نسبیت زبان تانسور هست.

فکر می‌کنید چگونه انسان پی‌ برد به اینکه مواد و اجرامی هستند که عنصرند یعنی‌ هر چه تقسیم شوند همان مواد اولیه هستند مثلا فسفر هر چه تقسیم شود باز هم فسفر است ولی‌ آب اگر تقسیم شود به اکسیژن و هیدروژن تبدیل میگردد. مولکول فسفر را هم تقسیم کنیم باز اتم‌های فسفر به دست میاید. اول کسی‌ که به این مطلب پی‌ برد محمد زکریای رازی‌۴ بود که به تمام علوم جهان آگاهی‌ داشت. شیمی‌ که به معنی‌ جدید از آغوش فیزیک بیرون کشیده شده در قرن ۱۸ به وسیله شیمیست های فرانسوی به خصوص لاوازیه، شیمی‌ از فیزیک جدا شد و در قرن ۲۰ دوباره به آغوش فیزیک برگشت. چنانچه هم اکنون می‌بینید شیمی‌ علمی یکی‌ از رشته‌های فیزیک است. بیشک بسیاری از علوم از جایی‌ بیرون می‌آیند و دوباره به همان جا بر میگردند و تکامل علمی‌ به همین معنی‌ جا به جا شدن است. انقلاب فقط ویژه اندیشه است. در جهان ماده، انقلاب وجود ندارد. جهان ماده سر سخت است و اطاعت نمیکند ولی‌ وقتی‌ فشار زیادی آورده شد اطاعت می‌کند و دیگر بر نمیگردد. آهن را وقتی‌ کج کردید دیگر قدش را راست نمیکند و به هیچ وجه بر ضد حالت خودش انقلاب نمیکند. این اندیشه است که بر ضد خودش انقلاب می‌کند و کادر ذهنی‌ قبلی‌ خودش را میشکند و کادر ذهنی‌ دیگری به وجود میاورد. اندیشه است که کادر اندیشه قرون گذشته دنیا را میشکند و به جای آن کادر قرون وسطی را پیش میاورد. این امر در امپراطوری اسلام پیش آمده است. متن اصلی‌ مطلب ارسطو در دست نیست. متن فعلی‌ از متن عربی‌ به لاتین ترجمه شده است و متون اصلی‌ که به یونانی قدیم بوده در دست نیست. از متون یونانی فقط آثار افلاطون است که باقی‌ مانده، به خاطر ترجمه‌ای که در توسعه امپراطوری اسلام به زبان عربی‌ انجام گرفت و الان هم از بین میرفت. وقتی‌ مطلب آنها را یاد می‌کنید می‌بینید که اندیشه قرون وسطی چقدر با اندیشه‌های یونانیان قدیم فرق میکرده است. مطلبی که پیروی و اطاعت میشود فقط ریاضی‌ است زیرا ریاضیات قاعده اندیشه و قانون تفکر انسان است. قاعده فکر کردن را نمیتوانید عوض کنید و به طرز دیگری فکر کنید. اما بیشک در علوم دیگر یک فردی به صورت نابغه ظهور می‌کند و یک چیزی را که بعد ها تجربه خواهد کرد او حس می‌کند. محمد بن زکریای را زی‌ مطلبی را که سوال کردم حس کرده بود اما تجربه آن تفکر بعد ها توسط کاشف فسفر، شیل سوئدی انجام گرفت که نشان داد فسفر را هر چقدر تقسیم کنیم باز هم فسفر است.

این مطلب یاد آور همان نور باران‌هایی‌ است که در موقع شکافتن بعضی‌ قبر‌ها به وجود میاید که مردم به دنبالش پرستشگاه درست میکنند. قبری را میشکافند و نوری به آسمان میرود فورا یک امامزاده درست میکنند و یک متوالی هم پیدا میشود که آنجا بنشیند. چطور این نور پیدا شده؟ افرادی که شیمی‌ و طبیعی خوانده اند میدانند استخوان حاوی فسفر و کلسیم است و با فسفات دو کسیم در آمیخته است. وقتی‌ مدت‌ها درون قبر ماند معمولاً بعد از ۳۰ سال ترکیبات تجزیه میشود و فسفر به حالت خاص در میاید به محض شکافتن قبر فسفر به هوا می‌رسد و شعله میکشد و بعد میگویند که بله قبر نور باران شد! پس اینجا مقدس است. توجه داشته باشید که بعضیها از علم به صورت شیادی استفاده میکنند. فسفر وقتی‌ شناخته شد عده‌ای شاید مردم فریب، شب خودشان را نورانی میکردند به وسیله ترکیب فسفر (فسفر با هیدروژن سه جور ترکیب میدهد: …. که به صورت مایع‌ است). شیادان آن را به خود میمالیدند و شبها در ظلمات و تاریکی‌ میدرخشیدند و ادعای کرامت و بزرگی‌ میکردند ولی‌ دانشمند پی‌ شیادی نبود است و او میخواسته بداند کوچکترین چیزی که از یک جسم پیدا می‌کند چیست و آیا واقعاً متصل است یا نه.

در حدود دو قرن پیش ثابت شد که جسم منفصل است و در آغاز قرن ۲۰ انرژی را هم منفصل فرض کردند و کوانتوم انرژی به وجود آمد و ثابت شد که انرژی یک مرتبه به صورت سیاله فرو نمیریزد بلکه منقطع است. حالا البته میدانیم همه چیز در جهان منفصل است ولی‌ علت آنکه آن را متصل میبینیم این است که در لباس زمان و مکان به همه چیز مینگریم. آیا زمان متصل است یا منفصل، نمیدانیم و آیا زمان واقعاً یکنواخت است یعنی‌ صبح و بعد از ظهر یک جورند؟ ما اینها را فرض می‌کنیم تا بتوانیم اندازه بگیریم ولی‌ واقعاً نمیدانیم برای این که ممکن است صبح زود تر از بعد از ظهر طی‌ شود. مکان هم همنطور است. نمیدانیم مکان متخلخل است یا پر. ما مجبوریم که در لباس زمان و مکان این تصور را به وجود بیاوریم و پدیده‌ها را آنجا قرار دهیم. چرا این را به وجود می‌آوریم؟ برای این که تغییر و تحول را ببینیم میبینیم که درخت از آغاز کوچک بود بعد برگ در میاورد و بزرگ میشود و همین طور حیوانات، همه جهان در تغییر و تحول است و این تغیرات را انسان نمیتواند یکجا اندازه بگیرد ولی‌ باید به یک نحوی تغییر و تحول بچه خرگوش را با بچه گنجشک و تحول آن درخت را اندازه بگیرد به ناچار زمان را اختراع می‌کند و با زمان آنها را اندازه می‌گیرد. زمان نتیجه حس تبدل و تبدیل جهان در اندیشه بشری است. ماهیتی هم برایش متصور نیست. لازم نیست ذات و ماهیتش را در نظر بگیریم و برای آن که بتوانیم تحول خارج را یکسان اندازه بگیریم زمان را در ذهن متصل و متشابه فرض می‌کنیم تا امکان اندازه گیری برای زمان میسر باشد و بعد میآییم زمان را اندازه گیری می‌کنیم. مکان هم از پیش اندازه گیری شده بود. حالا برای این که کاملا متوجه موضوع شوید مثالی میزنم:

Top of From

فیثاغورس چگونه فهمید که در مثلث قائم زاویه مربع وتر برابر مجموع مربعات دو ضلع دیگر است؟ هیچ وقت اینطور که به ما درس داده اند نفهمیده است. شما فرض کنید وتر و دو ضلع دیگر و باشند باید ثابت شود و این رابطه را به نام رابطه یک مینامیم. طرفین این رابطه را در یک عددی مثل ضرب می‌کنیم، هر چه می‌خواهد باشد، مثلا ، رابطه به صورت خواهد شد اما میدانیم مجذور یک عدد در مساحت مثلث متساوی الاضلأع است پس رابطهٔ جدید نشان میدهد که سه مثلث متساوی الاضلأع به اضلاع داریم و سطح مثلثی که روی وتر است برابر مجموع سطوح دو مثلثی است که روی دو ضلع دیگر ساخته شده است. حال فرض کنیم را در طرفین رابطه یک ضرب کنیم پس میدانیم سطح دایره برابر می‌باشد. پس روی مثلث دوایری داریم به شعاع‌های پس سطح دایره‌ای که بر وتر ساخته میشود برابر مجموع سطوح دوایری است که روی دو ضلع دیگر ساخته شده اند پس تا به حال به این نتیجه رسیده ایم که طرفین رابطه یک که در ضرب کنیم قضیه از مربع بودن بیرون میاید پس قضیه اصلی‌ فیثاغورس این است که:

هر گاه یک شکلی‌ روی وتر مثلث قائم الزاویه ساخت شود و متشابه آن شکلی‌ روی دو ضلع دیگر ساخت شود مجموع سطح آن دو شکل برابر سطحی که روی وتر می‌باشد این شکلها میتوانند دایره و یا هر شکل دیگری باشند.

حال اثبات قضیه آسان شد. مثلا شکل را مثلث بگیرید و شکل مثلثی که می‌خواهیم روی وتر بکشیم مساوی خود مثلثی بگیریم که داریم یعنی‌ روی وتر خود مثلث را بسازیم پس هیچ احتیاجی به کشیدن شکل دیگری نداریم چون مثلث روی وتر ساخته شده است.

حالا باید روی دو ضلع دیگر مثلث بسازیم و متاشبه مثلث بزرگ این کار با رسم ارتفاع مثلث صورت می‌گیرد. زیرا وقتی‌ ارتفاع مثلث را بکشید و مثلث کوچک قائم الزاویه متاشبه با مثلث بزرگ به دست میاید که یکی‌ وترش و دیگری می‌باشد. با چشم کور هم میتوانید بفهمید که مجموع مثلث‌های کوچک میشود مثلث بزرگ.

توضیحات: مثلث روی وتر ساخت شده است.

رسم ارتفاع: همانطور که از شکل پیداست:

فیثاغورس این قضیه را گفته و کشف کرده است و بعد تعمیم داده است یعنی‌ با شکل بازی کرده است حالا مثلث‌ها را خارج کنید به شکل زیر عینا باید همان چیزی را که فیثاغورس گفته و پیدا کرده است بگویند. برای این که بهتر و قابل فهم تر است چون مطلب مثلث را به شاگرد پنجم ابتدایئ هم بگویید میفهمد. میگویید مثلث قائم الزاویه‌ای را بکشد و ارتفاع آن را بکشد. دو تا مثلث کوچک در میاید که هر دو با مثلث بزرگتر متشابهند و مجموع دو مثلث برابر مثلث بزرگ است. بنابر این اگر طرفین این تساوی ۲ برابر شوند شکلها مستطیل میشوند و در مستطیلها را نسبت طول به عرض میگیریم، طول با عرض برابر میشود پس مربع وتر برابر مجموع مربعات دو ضلع دیگر خواهد شد.

مثال دیگری میزنم. در قدیم انسان زمین‌ها را کشت و زرع میکرد. در زمانی‌ که ترازو وجود نداشت مثلا اگر می‌خواست یک خروار گندم را بکشد می‌بایست اندک اندک و مقدار کم را به مقیاس وسعت زمین بکشد. مثلا اگر یک سیر یک سیر می‌کشید، هر من ۴۰ سیر و ۴۰۰۰ سیر را می‌بایست می‌کشید. یعنی‌ یک نفر بچه شروع میکرد تازه در پنجاه سالگی مقدار گندم یک مزرعه را می‌توانست تعیین کند. ناچار به وسعت زمین توجه کرده و روی وسعت زمین اندازه گیری میکرده است. یعنی‌ اول، سطح مورد توجه قرار گرفته است زیرا مورد احتیاج بشر بود است. علت این که هندسه زود تر سایر علوم ریاضی‌ مورد توجه قرار گرفته است زیرا مورد توجه بشر بوده است. علت این که هندسه زود تر از سایر علوم ریاضی‌ مورد توجه قرار گرفت همین است که احتیاج به سطح بیشتر بوده است. مثل معروفی است راجع به ارشمیدس که میگویند: یک فیلی را از هند مفرستند و میگویند وزن این فیل چقدر است؟ زمان ارشمیدس ترازو و قپان نبوده است. وزن این فیل را چگونه تعیین کردند؟ مساله را به این شکل حل میکنند که یک قایق بزرگ میسازند و قایق را به آب میاندازند و مثلا تا خط معینی داخل آب میرود. بعد فیل را داخل قایق میبرند و میبینند که قایق مثلا تا یک حد دیگری در آب فرو رفت. باز خطی‌ کنار قایق میکشند و بعد فیل را بیرون آورده در آن گندم و چیز های دیگر می‌ریزند آنقدر چیز در این قایق می‌ریزند که دوباره به همان سطح که قبلا فرو رفته بود (موقعی که فیل در قایق بود) فرو رود. حالا این محصول را با مقیاس وسعت زمین و کشت و زرع خود اندازه می‌گرفتند و وزن تقریبی فیل حساب میشد، احساس تجربه است که انسان را وادار به چنین کاری می‌کند.

ضمنا توجه داشته باشید در بین حیوانات فیل از همه باهوش تر است بعد از فیل اسب و بعد میمون و بعد از آن سگ‌ و بعد خر و به دنبال آن بقیه حیوانات. باز خر از بقیه حیوانات باهوش تر است و بیخود معروف به خریت شده است برای این که بره و گوسفند از خر خیلی‌ خرتر هستند! فیل تا ۳۵ عدد جسم را به خاطر می‌سپارد و اسب تا ۱۳ و بقیه تا ۳ تا را بیشتر نمیتوانند به خاطر بسپارند مگر تعداد بچه‌هایشان را که آن نیز به علت غریزه است.

میمون نارگیل را می‌بیند ولی‌ دستش نرسد میرود یک چیز پیدا می‌کند و زیر پایش میگذارد و نارگیل را به دست میاورد ولی‌ خرس عقلش به این نمیرسد، میرود و عسل کندوی عسل را میدزدد ولی‌ اگر کندو در بالای جایی‌ باشد کندو را می‌بیند و له‌ له‌ میزند و کاری انجام نمیدهد. فعالیت حیوانات نیز به علت احتیاج است وقتی‌ شما رمان‌های تخیلی‌ فضایی را میخوانید و دانشمندان هم میدانند که ۳۰۰ سال بعد از این که قرن ۲۴ شروع شود انسان به چه نحوی زندگی‌ خواهد کرد. مثلا در کتاب‌ها می‌بینید نوشته اند میمون‌ها برای فلان کار استخدام شده اند و اسب‌ها و سگ‌ ها هم کاری انجام میدهند. توجه داشته باشید که این مطالب افسانه نیست. این کارها انجام خواهند شد چون به قدری تکنیک پیشرفت می‌کند که تعداد کارگر بر روی زمین کافی‌ نخواهد بود و مجبور میشوند از حیوانات استفاده کنند و از حیواناتی استفاده خواهند کرد که شعورشان بیشتر است و بهتر میتوانند آزمایش کنند و آن چیزی را که انسان تکرار می‌کند تکرار کنند و یا از کامپیوتر استفاده خواهند کرد.

بنابر این فلسفه علمی‌ فلسفه آزمایش ذهن بشر است. هر گاه ذهن انسانی‌ در یک آزمایش مقتدر و توانا بود بنیان مدل بندی ریاضی‌ آن را می‌ریزند و وقتی‌ که آن بنیان ریخته شد آن فنون‌ها کاملا شناخته شده خواهد بود و از اختیار طبیعت خارج خواهد شد و در اختیار انسان قرار خواهد گرفت.

تجربیاتی که میچورین در مورد تحول جنسی‌ و نوع ثابت کرده هنوز معروف است و میدانیم گفته او بر دلیل داروین۱ نمیتواند استوار باشد زیرا آن تمدنی که داروین میگوید سال ها طول میکشد. خودش هم میگوید آنچه در بار نظریه داروین گفته میشود درست نیست. تکامل به هیچ وجه تبدیل جنس به جنس نمیتواند باشد. انواع یک جنس با تکامل بهتر میشود یعنی‌ نوع متکامل میشود. ولی‌ هیچ وقت جنس خر به جنس فرشته بدل نمی‌شود. در تکامل چنین چیزی ممکن نیست و تکاملی که داروین میگوید عملی‌ نیست. البته تجربیات میچورین و پاولف ۲ نشان میداد که حرف داروین در این زمینه صحیح نیست ولی‌ از نظر ادب و احترام به داروین چیزی نگفته اند. ولی‌ میچورین آشکارا گفته است که مطالب داروین را قبول دارم ولی‌ تکامل او به علم بستگی ندارد. ذهن انسانی‌ چنین چیزی را نمیپذیرد که کسی‌ تفسیر را به زبان علمی‌ در بیاورد. تفسیر عبارت است از افسار مردم و هر چه بیشتر چیزی تفسیر شود مردم بهتر افسار میشوند و در مهار انسانهای به خصوص در می‌آیند. تفسیر ربطی‌ به علم ندارد ولی‌ بعضی‌‌ها از تفسیر به گفتار میرسند یعنی‌ جمله ای که محتوا داشته باشد. مثلا میگویند ما میمون بوده ایم، بعد به انسان کرومانیون تبدیل شده‌ایم. کرومانیون جرات نداشت از مغازه بیرون بیاید و نه آنقدر در مغازه ماند که از بین رفت و انسان نیا ندرتال از مغازه بیرون آمد و کم کم ما درست شدیم. پس انسان نیا ندرتال انسان است. میمون نبوده که انسان شده باشد. تکامل در انواع عمل می‌کند نه در جنس، پس تکامل جنس را نمیتواند عوض کند. جنس گنجشک ممکن نیست تبدیل به کبوتر شود ولی‌ در نوع خودش رشد و تکامل پیدا می‌کند و گنجشک همیشه گنجشک میماند و به کبوتر تبدیل نخواهد شد.

بعد‌ها خواهیم دید که گٔل ها را عوض میکنند نه تنها رنگشان را بلکه ژ‌ن‌های آنها را عوض میکنند. مندل کشیش معروف اتریشی‌ قانون توالی و توارث را در بیولوژی تحقیق کرد ولی‌ چون به انجیل عیسی چسبیده بود در بعضی‌ جاها مجبور شد فرضیه و تجربه خود را ماست مالی‌ کند ولی‌ دید آن صفتی که قوی تر از صفات دیگر است در نسل سوم بروز می‌کند. مثلا رنگ چشم میشی‌ رنگ قالب است، بنابرین اگر پدری رنگ چشمش آبی بود و همسرش رنگ چشمش میشی‌ بود نسل اول همه چشمها میشی‌ میباشند و نسل دوم یک عده‌ آبی در می‌آیند و یک عده‌ میشی‌. ولی‌ در نسل سوم همه چشمها آبی در می‌آیند و بعد دوباره سیکل از نو شروع میشود و تمام چشمها میشی‌ میشوند. توجه داشته باشید که تعصب مذهبی‌ جلو تحقیق علمی‌ را می‌گیرد و بدانید‌ که یک دریچه فکری شما را می‌بندد.

شاعر نامدار، شیخ محمود شبستری ۳ میگوید و چه زیبا گفته است:

مسلمان اگر بدانستی که بت چیست

یقین کردی که دین بت پرستیست

بدانید‌ که افسانه نویسی با داستان نویسی فرق می‌کند. در حدیث امیر ارسلان و فرخ لقأ ممکن است فرخ لقأ عکسی‌ را دیده باشد و دلش به تحریک در بیاید اما عشق یک امری است که مستقیماً روی موجود دیگری الهام می‌گیرد با عکس به وجود نمیآید. در افسانه به این نحو داریم ولی‌ در علم نداریم. برای این که عشق جز مشاعر و غریزه انسانی‌ است و باید از یک غریزه دیگر الهام گیرد. دانش هم همینطور است نمی‌توان بیهوده دانش درست کرد. ما میآییم یک مرکز تحقیقاتی‌ در وزارت علوم درست می‌کنیم و افراد نظریه های خود را به آنجا میفرستند. روزی مرکز تحقیقات برای من نوشته بود که شخصی‌ مدعی است که میتواند زمان را به عقب بر گرداند نظر شما چیست؟ گفتم این موهومات است. نه آن کس که این را ادعا کرده میتواند این کار را انجام دهد و نه بر روی زمین این امر امکان پذیر است. خلاصه این که ادعای شخص مذکور از طرف دانشمندان رّد شد. این شخص البته اثباتی هم برای ادعایش نداشت فقط میگفت: که اگر من یک جسم جامد را بدون این که مایع‌ کنم و یک جسم دیگر هم بدون آنکه مایع‌ کنم، جسم دوم را از داخل جسم اول عبور دهم زمان به عقب بر میگردد. گفتم بسیار خوب، آیا خودت میتوانی‌ به زمان مادر بزرگت برگردی؟ این مطلب معنی‌ ندارد، خنده دار است‌که وزارت علوم هم از دانشمندان دعوت کند که بیایید نظر بدهید که آیا بشر میتواند زمان را به عقب بر گرداند یا خیر. تیز زمان یک طرف است و در یک جهت می‌باشد در فیزیک آن را به چیزی نشان میدهند که علامت پیری است (انتروپی). انتروپی یک سیستم بسته دائم به سمت کمال است یعنی‌ تابعی است که همواره مشتق آن مثبت است و انتروپی دائماً ترقی‌ می‌کند. پیر شدن یعنی‌ افزون شدن انتروپی و مرگ یعنی‌ ماکسیمم آن، که زاینده انرژی است. این که علما و قدمای هندی مرگ را میستودند، میدانستند که این کمال نفسی‌ است که مرگ را در پی‌ دارد و وقتی آن کمال پیدا شد انسان باید بمیرد و طبیعت، موجود ناقص را نمیپذیرد مگر وقتی‌ که به کمال نفسانی رسیده باشد. در فیزیک، نمایندهٔ این سیر کمال انتروپی است که تبی‌ است که همواره مشتق آن مثبت است و دائماً افزوده میشود و این سیر یک جهته زمان را نشان میدهد.

شخصی‌ که طرح بازگشت زمان را تهیه کرده بود به من گفت که من لیسانسیه دانشگاه آریامهر هستم. از او پرسیدم آیا انتروپی را در فیزیک نخوانده ای؟ پس شما با این مطلب که زمان برگشت می‌دهید باید انتروپی را هم به عقب برگردانید. گفت چون مرکز تحقیقات گفته بود که مطالب خود را بیاورید، آوردم. من گفتم: قدری فکر کنید آقا، شما جمله‌ای ساخته اید که از نظر صرف و نحو فعل و فاعل درست است ولی‌ بیمعنی است. مانند اسکندر عدد اول است، تجربه‌ای در مقابل ندارد. نتیجه آنکه سیستم‌های بسته هیچ وقت به حالت اول خود بر نمیگردند. شاید در زمان فراعنه مصر منظومه شمسی‌ به همین وضعی که حالا هست بوده ولی‌ با این همه میدانید که منظومه شمسی‌ نسبت به زمان فراعنه مصر تکرار نشده است. چرا؟ برای این که انتروپی بیشتر از انتروپی زمان فراعنه است. آفتاب پیر شده بنابر این شعر سعدی از نظر هنر خیلی‌ لطیف است ولی‌ از نظر علم بیمعنی است که میفرماید:

این همان چشمه خورشید جهان افروز است

که همتی تافت بر آرامگاه عاد و ثمود

اینطور نیست. موقعی که به عاد میتافت خیلی‌ جوان بود ولی‌ حالا که به ما می‌تابد خیلی‌ پیر شده است. در هر ثانیه سه هزار خروار از جرم آفتاب کم میشود و به صورت تشعشع به زندگی‌ موجودات زنده تداوم می‌بخشد. یعنی‌ درست آن شمع خویشتن سوزی است که محفل را روشن می‌کند. چندان ایرادی بر آنان که در گذشته آفتاب پرست بوده اند نمیگیریم زیرا لا اقل انسان میدید که اگر آفتاب نباشد انسان میمیرد و همه چیز بر روی زمین به فیض آفتاب به وجود میاید. کلروفیل به فیض انرژی آفتاب پیدا میشود که شما آن را می‌خورید و به انرژی حرارتی بدل می‌کنید. پس در آن زمان چندان هم چرند نگفته بودند آنان که آتش پرست شده و یا خورشید را میپرستیدند، ولی‌ فعلا که همه مثل ملا نصرالدین رفتار میکنند. از ملا نصرالدین پرسیدند: به نظر تو ارزش خورشید بیشتر است یا ارزش ماه؟ گفت مسلما ماه! گفتند چرا؟ گفت: روز که خوب هوا روشن است به خورشید احتیاجی نیست. شب که تاریک است ماه میاید و هوا را روشن می‌کند! او نفهمیده بود که روز هم اگر خورشید نباشد مثل شب تاریک میشود. ما هنوز یک قدم از تموجات خورشید بیرون نرفتیم. تمام اشعهٔ‌های کیهانی میکرویو، امواج هیپراکسیون، همه را از آفتاب گرفته ایم. جاهای دیگر هم آفتاب هست ولی‌ معلم اول ما آفتاب منظومه شمسی‌ بوده. اول او به ما آموخته که چه طور می‌توان میکرووی را به امواج صوتی تبدیل کرد و از تهران با کانادا صحبت کرد. پنج سال پیش هم این قضیه ممکن بود ولی‌ از اینجا با پاریس صحبت کردن یک ساعت طول می‌کشید. یعنی‌ شما که حرف میزنید بین نیم تا یک ساعت بعد صدای شما را میشنیدند چون سرعت سیر صوت ۳۴۰ متر بر ثانیه بیشتر نیست و میکرویو حالا با سرعت نور صدا را میبرد. پدر بزرگ شما این مساله را اصلا تصور هم نمی‌توانست بکند، میگفت اگر من بخواهم با پاریس حرف بزنم باید دادی بکشم که تمام تهرانیها کار شوند تا این صدا به پاریس برسد. حق هم داشت برای این که وسیله انتقال صوت به صورت امروزی وجود نداشت.


نکته دیگر این که نمی‌توان گفت که چون من از فلان ساز خوشم میاید تو هم باید همان ساز را بزنی‌. هیچ لزومی ندارد، رای شخصی‌ هر کس محترم است. به رای هر کسی‌ هم باید احترام گذاشت ولی‌ نباید رای را به دیگری تلقین کرد یا به علت این که عده‌ مسلمانان کمتر از عده‌ مسیحیها است در فیلیپین بریزند مسلمانان را بکشند، مثل جنگ لبنان، این کارها غلط است و یا مثلا اکثریت کاتولیک اجازه دارند اقلیت پرتستنی را بکشند. هر عقیده‌ای از نظر هنر و اخلاق محترم است ولی‌ به شرط آنکه به دیگران تحمیل نشود. توجه داشته باشید که اگر جرعه‌ای از جام ازلی به انسان نوشانده شده است این همان جرعه عشق انسان به انسان است چیز دیگری نیست و چیز دیگری ما از خدا نمیشناسیم. یعنی‌ صفات خدا را میبینیم و خود خدا را درک نمی‌کنیم. محبت موهبتی الهی است که در مادر به کمال وجود دارد که اگر این عشق مادر به فرزند نباشد طفل اصلا بزرگ نخواهد شد. پس ما صفت محبت الهی را میشناسیم. هستند زنانی که این محبت را دارند اما خود خدا را نمی‌بینند و نمیشناسند، کوتاه فکری است که آن خدایی را که من نمیتوانم تصویر کنم و یک جور توهمی از آن دارم، بیایم و به شما تحمیل کنم. نمی‌دانم ماجرای آن دخترک سیاه که در جستجوی خدا میگشت را شنیده اید یا نه؟ اثری است از برنارد شاو که البته به فارسی هم ترجمه شده است. داستان از این قرار است که دختر سیاهی در جستجوی خدا به هر مکتبی‌ سر میزند و سر انجام پیش یک کشیش میرود و کشیش به او میگوید که تو هنوز نفهمیدی که عیسی خداست؟ و دخترک میگوید: دیروز در یک معبد بودم. بتی را گذاشته بودند آنجا و میپرستیدند. من آن بت را از عیسی ای‌ تو بهتر پسندیدم. زیرا دست هنرمند انسانی‌ آن را ساخت بود و در نهایت زیبای و طراوت اندام انسانی‌ را مجسم کرده بود و من از او حظّ کردم. ولی‌ این خدایی که تو میگویی من را میترساند ولی‌ چون آن بت را او با دستش ساخته بود بسیار زیبا بود و مایه وحشت من نشد ولی‌ خدای که تو با فکرت ساخته ای وحشتناک است.

این گونه مناقشه‌ها در علم روی نمیدهد. زیرا اموری که در حوزه علم بیان شوند همه درباره آن یکسان فکر میکنند چون تجربه برای همه یکسان است. هیچ کس قادر نیست مثل کبوتر پرواز کند برای اینکه انسان به کمک علم برای پرواز از هواپیما استفاده می‌کند و با هوا پیما همه میتوانند پرواز کنند. اما در مسائل غیر علمی‌ این یکسانی و عمومیت وجود ندارد.

ذهن اندیشه ورز انسانی‌ هنر را هم به وجود میاورد هم چنان که ذهن اندیشمندش دانش را به وجود آورده است. هر دوی اینها جبروت ذاتی انسانی‌ است و باید انسان را از این دو دریچه نگریست. دریچه‌های دیگر بر روی انسان هنوز گشوده نیست. شاید دریچه‌های دیگری باشد ولی‌ نمیدانیم. اگر روزی گذر زمینی‌‌ها از خاکدان زمین به افلاکیان آسمان افتد شاید آنجا اسرار دیگری را پیدا کنند که روی زمین نیست ولی‌ تا زمانی‌ که انسان، انسان زمینی‌ است دریچه بینایی او به جهان خارج، دریچه دانش و دریچه ذهن است و دریچه دیگری ندارد و این دو دریچه را باید احترام گذاشت چون تنها چیز‌هایی‌ هستند که انسان‌ها را به هم پیوند میدهند. در کنفرانس ریاضی‌ که در تهران تشکیل میشود، به جز این سه سال اخیر که من حالت بیماری داشته‌ام و شرکت نکردم ولی‌ قبل از این سه سال شرکت می‌کردم و افتتاح و اختتام جلسه به عهده من بود و فرانسویها و انگیلیسیها و اشخاص دیگری هم شرکت میکردند، من چنین می‌گفتم: ما دست دوستی دراز کردیم و از شما متشکریم که دست دوستی ما را فشردید برای این که اگر روزی انسان‌ها به هم بپیوندند و مهربان شوند اول باید از دانش شروع کنند زیرا دانش عمومی تر از هنر است و نمونه کامل دانش‌ها ریاضی‌ است که برای جمعی افراد بشر یکسان است. بنابر این عقیده، من دست برادری شما را میفشارم و گفتم که کاش رهبرهای ما هم این عقاید را داشتند که انسان‌ها را می‌توان از راه دانش و هنر به هم نزدیک تر و مهربان تر کرد نه این که نشست و آن دانشمند فیزیک اتمی‌ را آورد و زد توی مغزش که بنشین و بمب اتمی‌ بساز. مگر نوبل وقتی‌ دینامیت را ساخت و بمب ساخت شد برای این سخته بود که بریزد توی سر نروژیها و مردم را بکشد یا بر فرض خودش نروژی بود بریزد سر سوئدی ها؟ نوبل دینامیت را برای ترکاندن معدنها ساخته بود تا راه استخراج آهن باز شود و افراد کارگر بتوانند راحت تر کار خود را انجام دهند. وقتی‌ دید که از نتیجه کار او بمبهای انسان کش ساخت شده که در جنگ‌های پیش از کشف بمب در روز پنجاه نفر کشته میشدند و حالا در یک ساعت یک میلیون نفر کشته میشوند تمام دارائی و اموال خود را وقف جایزه‌ای کرد به نام جایزه نوبل که بزرگترین جایزه در شاخه‌های مختلف است، برای این که خودش از خودش بدش آمده بود که چرا دینامیت را ساختم که به دست نیروهای نظامی و سربازان بیفتد و توی سر و مغز هم بزنند.


در اینجا مطلبی است که اگر فرصتی باشد بعدا مفصل راجع به آن صحبت خواهم کرد. گفته‌های زیادی را کوتاه می‌کنم که تا عمری باقی‌ است آنچه را نگفته‌ام بگویم و وقتی‌ هم که عمر گذشت من گردر دیار یادگارها خواهم بود و ممکن است روزی به صورت یاد بود برگردم به دنیای شما. ظهور و رجوع و عود ارواح هم به همین معناست.رنگ ابدیّت را من جز در اندیشه در هیچ جای دیگر ندیده ام. در اندیشه است که ابدیت وجود دارد و به این ترتیب گذشتگان با ما زنده اند و هنوز موقعی که شب دلگیر و غمزده هستید به دیوان حافظ پناه میبارید زیرا او با شما زندگی‌ می‌کند هر چند او مرده ولی‌ برای شما نمرده است و همینطور برای آیندگان زنده خواهد ماند. ابدیّت تنها در اندیشه است، اندیشه خلاق، چه هنر و چه در دانش فرقی‌ نمیکند. مرگ را انکار کردن مثل توجیهی‌ است که ژان اپل سارتر در مورد غش کردن دارد که: آدمی‌ میرود به جنگل، ناگهان یک ببر گرسنه به او حمله می‌کند، او اصلاح دفاعی ندارد، غش می‌کند تا خطر را انکار کند. چه بیان خوبی! بله غش می‌کند که خطر را نبیند ولی‌ غاش هم بکند ببر او را پاره خواهد کرد. انسان هم به همین ترتیب میمیرد، چون می‌خواهد به ابدیّت بپیوندد و لمحه کوتاه عمرش را به اقیانوس ابدیت پیوند بزند. مجی از دامن دریا سر به در می‌کند و سر انجام در دامن دریا سر به موج دیگری فرو میگذارد. بیشک موج از دریا نمیتواند بگریزد و انسان هم از مرگ گریزی ندارد. به شمال برود به طرف مرگ خواهد رفت، به جنوب و شرق و غرب هم برود باز روی به مرگ خواهد رفت. پس زیستن واقعی‌ آن نیست که در گوشه‌ای بنشینید و در انتظار مرگ بمانید تا مرگ بیاید. باید در مبارزه با مرگ مرد و زندگی‌ واقعی‌ این است، نه در گوشه‌ای در انتظار مرگ نشستن.

ابدیت فقط در جهان اندیشه است، افلاطون شاید هنوز برای سه میلیارد مردم زمین زنده باشد، در صورتی که در حدود دو هزار و پانصد سال پیش می‌زیسته. قدیمی‌ تر از او بودا است. هنوز معابد بودیی و برهمای برپا و خیلی‌ هم قدیمی‌ هستند تا ۹ هزار سال با رادیو کربن اندازه گرفته اند. ابدیت را در اندیشه میبینیم. پیوستن به ابدیت جستجوی این اندیشه است و حاصل گفتار ما در این جلسات ایجاد این جستجو در شما دانشجویان است که همه چیز را به عشق آموختن پیگیری کنید مانعی هم ندارد که از آن موضوع فایده مادی هم ببرید اشکالی‌ ندارد ولی‌ غرض اصلی‌ عشق به آموختن است.

هر چه بخواهید دریافت کنید باید خودتان بخواهید و فقط باید اهل طلب باشید به هر کیفیتی این مطلب مستفیضتان می‌کند و غالباً در لحظاتی که بیداد جهان تحمل پذیر نیست برای اشخاصی‌ که هنرمند یا دانشمند هستند تحمل هیاهو و پیکر جهان آسان تر است از آن کسی‌ که از هر دو غافل می‌باشد.

ما صدای نالان بعد های سرگردانیم که از قلل شامخه کوه‌ها در پی‌ آسودگی و آسایش ناله می‌کنیم غافل که آسایش و آرامش ما مرگ ماست. وقتی‌ هوا ایستاد بعد دیگر نیست و بعد تا وقتی‌ هست که هوا در وزش باشد. بنابرین ترس از مرگ چیزی بیهوده و همه افسانه است.



۱ کارل فردریش گاوس (۱۷۷۷ – ۱۸۵۵) نابغه قرن نوزدهم و معروف به شاهزاده ریاضیات است که آثار متعددی از او در ریاضیات، مرجع علم ریاضی‌ است.

۲ هر چند که در قرون اخیر و با وجود تحقیقات فضایی موجود از جمله پروژه تهقیقاتیی ناسا تحت عنوان آیا ما تنها هستیم، هنوز دلیل و سندی بر وجود تمدن‌های پیشرفته و یا عقب مانده در کیهان‌های دور به دست نیامده است ولی‌ با توجه به منحنی و دورانی بودن جهان هستی‌ و حرکت سیال کهکشانها نمیتاون ادعا کرد که گفته گاوس درست نبود است زیرا حرکت کهکشانها و دور و نزدیک شدن آنها به یکدیگر در زمان‌های بسیار طولانی ممکن است دلیل عدم امکان ارتباط کهکشانها با کرهٔ زمین در عصر ما باشد.

نظریه اعلام شده توسط گاوس از منظر داروین را در مورد تکامل انسان قبول ندارند و از طرف دیگر در کلیه کتاب‌های آسمانی از تورات گرفته تا قرآن، داستان تبعید شدن آدم و هوا به زمین با کمی‌ تفاوت در روایت آمده است، بنابرین، با عنایت به این که انسان سازنده اسطوره نیست، صرفنظر از هر نو تعصب دینی و مذهبی‌ ملاحظه میشود که در مورد مهاجر بودن نوع بشر، یعنی‌ این که انسان موجود غیر زمینی‌ است و از جای دیگری آمده است، بین کتاب‌های دینی و نظریه افلاطون در مورد انلانتا و تحقیقات اریک فون دنیکن باستان شناس و گاوس ریاضی دان اتفاق نظر وجود دارد.

۳ قصوی: مونث اقصی. غایت قصوا یعنی‌ دور‌ترین غایت: مقصود نهایی. فرهنگ معین

۴ ابوبکر محمد زکریای را زی‌ (۲۵۱-۳۱۳ ه ق)

۵ چارلز داروین (۱۸۰۹ – ۱۸۸۲)

۶ ایوان پرویچ پاوولف (۱۸۴۹ – ۱۹۳۶)

۷ شیخ محمود شبستری (۶۸۷ – ۷۲۰ ه ق)


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر